1) آسمون سرخ و پوشیده از ابر و بارش برفی که مثل پره ذهنو بر می گردونه به دوران کودکی؛ اون آسمون مهربون که تا دم عید مارو مهمون برف می کرد و روزای برفی که با دیدن زمین سپید پوش شروع می گذشت و منتظر رادیو می شدی که بهت خبر تعطیلی مدارس ابتدایی رو بهت بده. اونوقت می شدی خوشحال ترین فرد روی زمین، اینقدر با پای لخت بری روی برف یا هوس فوتبال روی اون برف یا برف بازی با خواهر برادرات به سرت بزنه. اینقدر در اون سرما می خندیدی و بازی می کردی که بجز دستات کل هیکلت و کاله و دستکش چکمه ات یخ بزنه و مجبور می شدی بیای داخل خونه نزدیک علاه الدین و با کمک گرمای اون و چای آتشین مامان یخ وجودت باز شه. انگار زمان در اختیارت پایانی نداشت، اینقدر که بشینی و کلی پرتقال پوست برای سیاه کردن دیواره علاه الدین و چراغ خونه و صدای مادرت در بیاد که امین! اینقدر که میخوری پوست بکن و اون چراغو سیاه نکن. امممم می دیدی که از اینم سیر شدی و وقتشه که بشینی پای برنامه کودکی که توش حرفای خانم رضایی مهربون رو با دقت گوش می دادی تا برات کارتون های قشنگ و مورد علاقتو بزاره که تمومی نداشتن. آخرشم دست می کشیدی به مژه های و آروم ازشون می کندی تا ببینی امروز مهمون های همیشگی هات یعنی پسرخاله هات میان پیشت یا باید زحمت رفتن از میان تونل وحشتناک برفی کوچه تا بالای کوچه بغلی رو بکشی. هنوز خیلی وقت بود که از بازی های پر از دعوای با پسرخاله ها خسته بشی یا نگران باشی برای درس و تکلیف فردا چون زمان تا ابدیت ادامه داشت و شور و شوق کودکی بود که پایانی نداشت.2) راپسودی اصفهان یکی از قطعات زیبای زنده یاد استاد جواد معروفی بود که در موسیقی کلاسیک خلق و به مخاطبان عرضه شد. روش پرداخت هنری استاد جواد معروفی ترکیبی از هارمونی و نظم
برچسب: نویسنده: علی کریمی تاريخ: يکشنبه 2 آذر 1404 ساعت: 11:46
روبرویش مجسمه ای باشکوه قرار داشت که بر روی زانویش نشسته بود. زانوی چپ این مجسمه روی خاک و زانوی دیگر محکم و استوار بود. دستان مجسمه رو به آسمان باز شده بود و بالا و جلوی دستان ستاره هایی سپید قرار داشت که با رشته های نامرئی به هم متصل بودند. غرق تماشای این مجسمه شده بود، چنان که درد دست راست را که ساعتی پیش امانش را بریده بود فراموش کرده بود. با حس اینکه سفرش حداقل برای امشب به پایان رسیده نگاهی به دستش کرد که شاید ساعتی پیش آکنده از نیشتر بود اما اثری از خون ندید فقط زخمی کهنه دید که گویی یادگار سالها پیش بود. نفسی کشید و دریافت که چقدر خسته و بی حال است. رو به آسمان نگاهی کرد، صورتش را دانه های ریز برف در بر گرفت، نفس سردش را با هوای مطبوع ترکیب کرد و به بالا فرستاد. نمی دانست چه چیزی در درونش باقی مانده؟ چه حسی و چه نیروی محرکه ای. برای اولین در زندگی دریافته بود که به جایی تعلق نداشت . در سرزمینی بود که تعلقی به آن نداشت، همچون خانه اش که حال حتی فرسنگ ها دورتر از رویاهایش بود و تنها چاره این بود که دل در گروی پیشامدها می سپرد.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۴۰۳ ساعت 21:17 توسط امین ظهورتبار
|
برچسب: نویسنده: علی کریمی تاريخ: يکشنبه 2 آذر 1404 ساعت: 11:46
در آن بحرید کاین عالم کف اوستزمانی بیش دارید آشناییکف دریاست صورتهای عالمز کف بگذر اگر اهل صفاییدلم کف کرد کاین نقش سخن شدبهل نقش و به دل رو گر ز ماییکجایید ای شهیدان خداییبلاجویان دشت کربلاییکجایید ای سبک روحان عاشقپرندهتر ز مرغان هواییکجایید ای در زندان شکستهبداده وامداران را رهاییکجایید ای در مخزن گشادهکجایید ای نوای بینواییپ.ن: قطعه کجایید ای شهیدان خدایی برام یادآور حس نوستالژیک دوران کودکیه. قطعه ای دلپذیر که ترکیبیه از هارمونی موسیقی کلاسیک و احساس بی حد و مرز موسیقی ایرانی؛ به جز موسیقی دلنشین و کار دلی و با هزینه شخصی هوشنگ کامکار ، شعر این قطعه هم که از مولانا است عمیق و قابل تامله. جایی که دنیا رو صورت و کف روی آب میدونه و شهدا و سبک بالان رو مثل و همنشین دریا و عمیق میدونه و حتی شعر خودشو در مقابل حقیقت و معانی زیبا سطحی (دلم کف کرد که این نقش سخن شد). این زمزمه های عارفانه - عاشقانه وقتی با نوای بی ریای بیژن کامکار همراه میشه، یادمان زیباییه برای شهدای ایران زمین.
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۴ ساعت 8:3 توسط امین ظهورتبار
|
برچسب: نویسنده: علی کریمی تاريخ: يکشنبه 2 آذر 1404 ساعت: 11:46